www.Maghsad.com

مقصد همينجاست ...
 پرسش و پاسخ •  جستجو •  عضويت •   پست هاي جديد •  ورود 
امروز پنج شنبه 18 شهریور 1389, 09:43



ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است





ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 279 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5 ... 19  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: داستان هاي كوتاه Short Story
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:08 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»


بالا
 مشخصات  
 
عضو خانواده مقصد که از SaSaN برای این پست مفید تشکر کرده، عبارتند از:
saeed407

 موضوع پست: داستان کوتاه
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:08 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
با سرعت انگشتانش را روي دكمه‌ها فشار مي‌داد و حروف به سرعت به هم مي‌چسبيدند و روي صفحه حك مي‌شدند.
«از همان روزي كه تو را ديدم فهميدم كه تو با همه فرق داري. تو مثل دخترهاي ديگر نبودي و نيستي. و شايد براي همين است كه من عاشقت شدم و دوست دارم بداني كه تو اولين و آخرين عشق من هستي, براي هميشه.»
فكر كرد همين‌قدر كافيه. بيشتر از اين ممكن است مصنوعي بشود. حالا فقط بايد براي چهارتايي‌شون آف مي‌زد و منتظر جواب مي‌ماند


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:09 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام،برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:29 
آفلاين
ناظر كيفي
ناظر كيفي
نماد کاربر

تاريخ عضويت: پنج شنبه 5 مرداد 1385, 13:31
پست ها : 345
تشکر از دیگران: 5 مرتبه
تشکر شده: 23 مرتبه
بابا داستان كوتاه ! ادامه بده داره جالب ميشه

راستي اينا رو خودت نوشتي ؟

_________________
گدايان بهر روزي كودك خود كور مي خواهند
طبيبان جمله مخلوق را رنجور مي خواهند
هميشه مرده شويان راضيند بر مردن مردم
بــــنــازم مطربان را خلق را مسرور مي خواهند


آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان


زندگي، قصه مرد يخ فروشي است كه ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:33 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
نه بابا


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:34 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:37 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
سخاوت

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: ۵۰ سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد: يک بستني ساده چند است؟
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: ۳۵ سنت . پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستني ساده .پيشخدمت بستني را آورد و دنبال کار خود رفت . پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت . وقتي پيشخدمت باز گشت از آنچه ديد شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني،۲ سکه ۵ سنتي و ۵ سکه يک سنتي گذاشته شده بود .  براي انعام پيشخدمت!!!


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 13:42 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
وقتي لباس تن مترسك وسط مزرعه را ديد بي اختيار زد زير خنده , يادش اومد براي انتخاب رنگ و نوع پارچه, چند دفعه با نامزدش تمام بازار رو گشته بود و امروز مترسك بي هيچ اشكال تراشي راحت اونو پوشيده بود


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 16:02 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر

تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
توماس اديسون دو هزار آلياژ مختلف را برای اختراع لامپ آزمايش کرد.وقتی هيچکدام از اين
مواد در
آزمايش درست جواب ندادند.دستيار او با ناراحتی گفت بيهوده است ما هيچ چيز جديدی ياد نگرفتيم.
ولی اديسون با اطمينان جواب داد:نه، ما پيشرفت کرده ايم ما اکنون ميدانيم که دو هزار آلياژ وجود دارند
که نميتوانند در لامپ روشنائی ايجاد کنند! :idea:


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 16:20 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر

تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
کاترين بيوه زن 45 ساله اي بود که صاحب يک پانسيون بود.پانسيونی که در همه شهر ارزانتر از آن يافت نميشد
امّا با اين حال تمام مردان مجرد شهر دشمن کاترين بودند،زيرا از حدود دو سال قبل که شوهر کاترين
مرده بود،او ديگر اتاق های پانسيونش را  به مردان  اجاره نميداد و مستاجرانش فقط زنها بودند.کاترين
متعقد بود که اينطوری راحت تر است و در ضمن فرصت درد دل کردن و درد دل شنيدن با مستاجرانش را دارد
مانند بانو ربرتا که پيرزنی 65 سله بود و کاترين بيش از هرچيز از موهای بلند و خورمايی رنگش خوشش
می آمد.پيرزن اگرچه به ندرت از اتاقش بيرون ميآمد،اما خانوم کاترين حداقل هفته اي دوبار
به سراغ اين پيرزن می آمد و با او درد دل ميکرد و...تا اينکه يک روز صبح خانم  روبرتا دچار سکته قلبی شد
و کاترين نيز به خواهر زاده او زنگ زد و خبر داد تا قبل از ظهر پيرزن را به بيمارستن رساندند.امّا سه روز
بعد خانم روبرتا تمام کرد و کاترين داشت تويه خانه اش برای مرگ همدمش ميگريست که خواهر زاده
او آمد و بستی را به زن داد و رفت.کاترين بسته را باز کرد و يک کلاه گيس خورمايی رنگ و بلند را ديد
که کنارش اين ياد داشت قرار داشت:خانوم کترين اين تنها چيز با ارزشی است که ميتواند شما را
خوشحال کند.مرا برای همه چيز ببخشيد.امضاء:رابرت يانگ.


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 18:17 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
روزی پدری همراه پسرش از جنگلی عبور ميکردند ، پدر متوجه روباهی شد که کودکش را به دندان گرفته بود

به فرزندش گفت : پسرم آن دو روباه حيوان هستند ، فرقشان با ما اين است که ، ما قدرت تفکر و اختيار داريم و اونها نفهمند ...

پس کودکم ، خدای را شکر کن که حيوان نيستی ...

روباه کودکش را از دهانش بيرون گذاشت و به کودکش گفت : نگاه کن کودکم ، اون دو موجود انسان هستند، همان هايی که خدا ستمکار ناميدشان ...

کودکم فراموش نکن که خدا روزی تصميم داشت که به ما قدرت تفکر و اختيار بدهد و ما حيوانها آنقدر التماس کرديم تا خدا مارا از اين امتحان بزرگ معذور بدارد

آن وقت اين انسان نادان ، بدون هيچ تاملی اين تحفه را از دست خدا بلعيد ، خدا رو شکر کن کودکم که انسان نيستی .....


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 18:18 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد . آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود : "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
اما پاسخ آقاى جك : آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند!


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 18:19 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 18:19 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:


آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي تو شرکت مايکروسافت


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1385, 23:36 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر

تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 4397
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر از دیگران: 993 مرتبه
تشکر شده: 2221 مرتبه
ظاهرا داستان كوتاه خيلي پر طرفدار هست !

_________________



بالا
 مشخصات E-mail  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 279 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3, 4, 5 ... 19  بعدي



ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


{ RELATED_TOPICS }
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
بدون پست جديد خرده داستان

ICEN

0

106

شنبه 29 فروردین 1388, 23:58

ICEN نمایش آخرین ارسال

بدون پست جديد داستان اتوبوس از مجموعه ي خنجر برهنه

ICEN

0

136

شنبه 29 فروردین 1388, 23:59

ICEN نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by : Maghsad.com CMS Ultimate | Based on phpBB | Host Iranserver | SEO | Style by : Lucas

RSS | Map | SiteMap