نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويتپرسش و پاسخجستجوورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




.خاطرات منو بابام


+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر
 صفحه 1 از 1 |  
 موضوع پست: .خاطرات منو بابام
پستارسال شده در: يکشنبه 5 مهر 1388, 19:19 
آفلاين
تازه كاربر
تازه كاربر
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 29 مهر 1387, 22:54
پست ها : 9
.خاطرات منو بابام


بابام ادم کامل ودین داری بودتو محل همه ازش حساب میبردن واحترام خاصی برایش قائل میشدن( اخه بابام تو سازمان اطلاعات کار میکردومردم مجبور بودن برایش احترام قائل بشن در غیر این صورت زیرابشان رامیزدحتی یادمه بابام دوسال پیش قهرمان زیراب زنی شد وجوایز نفیسی دریافت کرد اماادم دل رحمی بود وجوایزش را به فقرا بخشید)
یک روز صبح منو بابام از خونه زدیم بیرون بابام یک کیلو موز خریدیکی راپوست کند باهم خوردیم بااینکه نزدیک سطل اشغال بودیم بابام پوست موز را پرت کرد توخیابان وبه من گفت دیدی پسرم مانباید اشغال راتوخیابان بریزیم اصلا کارخوبی نیست –گفتم باباپس چراخودت این کارو کردی؟بابام گفت خوب پسرم انسان جایزوخطاست---بعداز مدتی زن همسایه داشت میرفت صف شیرکه پاش روی پوست موز لیز خورد خورد زمین—منوبابام ازدیدن این صحنه داشتیم از خنده میموردیم-بابام گفت دیدی پسرم چه همسایه خوبی داریم خواست با این کاردله ما را شاد کنه !!!
راه افتادیم بابام گفت پسرم من دوست دارم تو در اینده انسان سالم و درستکاری بشی تاهمه بهت احترام بزارن ....گفتم ولی بابا من دوست ندارم برم سازمان اطاعات....
ناگهان صدای ترمزیه ماشین شنیده شد منو بابام دویدیم دیدیم ای وای پیرزن همسایه با یه ماشین تصادف کردبابام سریع خودشو به بالین پیرزن رساندوسبدش را برداشت امد سمت من به من گفت پسرم زود این سبدو ببر خانه تا صاحبش پیدابشه!!!با تعجب گفتم باباحالت خوبه خوب این سبد مال همین پیرزن بیچاره هست که ماشین بهش زد!!!
بابام گفت ببین پسرم حتما این پیرزن دراین چند سال که زندگی کردخیلی گناه معصیت انجام دادوخدااینجوری تنبه کردش تانصف گناهش پاک بشه اصلا به نظرم راننده جناب ازایل باشه ...گفتم بابا بسه اینقدر اراجیف نگو—راننده با ماشین گذری پیرزن را برد بیمارستان وبه بابام سپرد تا بر میگرده مواظب ماشینش باشه!!
بابام در ماشین را باز کردواز داخل داشبوردمقادیری پول وضبط ماشین را کش رفت دادبه من گفت پسرم اینها راببر خانه ...چی بابااین کار دزدیه..باباگفت ببین پسرم این پیرزن حتمابچه داره که بامردن پیرزن امشب پول ندارند چیزی بخرن بخورن وظیفه حکم میکنه مااینکاروانجام بدیم تواون دنیاشرمنده پیرزن نشیم..گفتم بابااین پیرزن که کسی رو نداره تنها زندگی میکرده!!!!باباگفت کی گفت کسی رو نداره مگه ما مرد یم خداروزی رسانه به ما میرسه....
یادمه ماه رمضان بود منو بابام داشتیم میر فتیم مسجد نزدیک مسجددیدیم حاج محمد که ادم خیری بود یه جبعه پرتقال گذاشت پشت دریه خانواده فقیردر زدو سریع رفت..بابام مثل جت رفت جعبه پرتقال رااز پشت در کش رفت به من گفت بیا سر جعبه رابگیرببریم خونه .گفتم بابااین نامردیه این پرتقال ها مال این خانواده فقیره که پدرشان را ازدست داده اند..باباگفت ببین پسرم این پول دارای محل هر وقت جو گیر میشن به یکی کمک کنند بجای ثواب کردن کباب میکنند .مثلا همین خانواده که چهار روزغذانخوردن اگه یه هوی این همه پرتقال رو بخورن خدای نکرده مریض بشن من جواب بابا خدا بیامورزشون را چی بدم..!!
به مسجد رفتیم وارد مسجد شدیم همه بادیدن بابام بلند شدن سلام عرض ادب کردن بابام رفت بالای منبربرای مردم سخنرانی کردبعد ازپایان سخنرانی از مردم خواست برای مردم قزه کمک مالی جمع کنند..پولها که جمع شد شمردن 90ملیون تومان..یکی از مردم ازبابام پرسید حاجی چندشب پیش که پول جمع کردیم تحویل اداره اوقاف دادید تابه دست مردم غزه برسه؟باباگفت:بله من خودم شخصا تمام پولها را درحساب بانکی خودم واریز کردم و با نماینده ایران در غزه تماس گرفتم در صورت نیاز کمک ها را خورد خورد به مردم غزه برساند اخه اگر تمام پولها را یک جابه مردم غزه بدهیم میرن ول خرجی میکنند..تودلم گفتم ای مردم ساده خبر ندارید بابام بااون پولها برای خودش ماشین اخرین سیستم خریده اخه بابا میگه اگه ماپولها را به مردم غزه بدیم میرن تفنگ میخرن هم دیگه رو میکشن واین خلاف شرع/...
بعد از پایان مراسم بابام یه دیگ بزرگ برداشت دادبه متولی مسجد بهش گفت تو این دیگ غذابریز سر راهم بدم منزل اقا جوادبنده خدا دستش تنگه.متولی گفت حاجااقالطفا بگین دیگ را فردابیارن مسجدتحویل بدن اخه تا به حال شما برای هر کس شام بردین دیگش مفقود شده..
منو باباراه افتادیم ازجلوی خانه اقا جواد گذشتیم به خانه خودمان رسیدیم گفتم بابا مثل اینکه یادت رفت شام اقا جوادرا بدی ..بابا گفت اه پسرم من دیگ را اشتباه به مسجد برده بودم دیگ اقا جواد رافردا میبریم برایشان شام میگیریم .مامان گفت حاجی قظیه چیه ؟باباگفت مردم محل از من به خاطراینکه درموارددینی وشرعی به سوالاتشان رایگان جواب میدم به زور التماس خواهش این دیگ ومقداری پول هدیه دادن ....
بله دوستان این بود داستان این هفته...سه شنبه14تیر1388-عصر


مشخصات E-mail

+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر  صفحه 1 از 1 |  


تعداد صفحات: صفحه 1 از 1

    

تعداد پست ها:  1 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  

Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Designed by my_enigma (کيوان علوي | keyvan alavi).
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com
phpBB SEO
.