نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويتپرسش و پاسخجستجوورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




به جای لعنت کردن تاریکی شمعی روشن کن !


+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر
 صفحه 1 از 1 |  
پستارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1388, 19:47 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
به جای لعنت کردن تاریکی شمعی روشن کن !
و در ستایش آنچه انسان ها نامیدندش دوست ...
Resized Image - Click For Actual Size


ادامه مطلب !!!

همه چیز یک دفعه تموم شد...مثل حبابی که به اندازه دنیا بزرگ شده بود و یکهو با صدای وحشتناکی ترکید ... احساس می کردم موهای سرم سیخ شده و نیرویم برای در هم کوبیدن هر چیز چند برابر شده... چشم در چشمش انداختم ...دوباره همان احمقی را دیدم که چند سال پیش دیده بودم...شاید احمق تر از آن زمان...احمقی که این بار هرچه ساخته بود را خراب کرده بود... احمق تر و درمانده تر از همیشه به نظرم امد ... به پشت سرم نگاه کردم...هرچیز که در این مدت روی خاکسترهای چند سال پیش ساخته شده بود در آتش می سوخت ... آماده بودم تا با یک حرکت ... فقط یک حرکت ... ناگهان گرمی دستی رو روی شانه هایم حس کردم ...

سرم را برگرداندم... نور آفتاب چشمم را زد ...کمی که دقت کردم... "خدامراد" بود ...

با همان صدای بم و آرام همیشگی گفت : چه زود فراموش کردی !

با کنایه جواب دادم : خیلی وقته فراموشی رو پیشه خودم کردم

گفت : کاش بجای لعنت کردن تاریکی یه شمع روشن می کردی...فقط یه شمع...
یاد اون روز سرد افتادم ... اون روز که خدامراد به من گفت جنگیدن با بدی الزاما باعث خوب شدن تو نمی شود...هوا وحشتناک سرد بود و کولاک حتی اجازه نمی داد قدم از قدم برداری...خدامراد با چوبی که در دست داشت آتش را بهم زد...گرما و نوری که از آن بهم زدن ایجاد شد رو هنوز هم به روشنی به یاد دارم...گرمایی که با اینکه پوستمو می سوزاند لذت بخش بود...شاید چون سرما رو از تنم بیرون می کرد...خدامراد بلندشد و رویش را از آتش به سمت من برگرداند ... در میان روشنی آتش که از پشت سرش می تابید چهره اش تاریک شد، با لحنی جدی گفت : من به آتش پشت کردم تا با سیاهی بجنگم...چه چیزی در چهره ام منعکس می شود؟ آیا جز سیاهی و تاریکی است ؟ و وقتی به سوی همین آتش برگردم چی ؟ آیا چیزی جز نور و روشنایی و گرما و امید به زندگی در چهره ام خواهی دید ؟!! جنگیدن با تاریکی تو را الزاما به نور و روشنایی نمی رساند...خیلی وقت ها آنقدر به جنگ با تاریکی می پردازی که از نور غافل میشی و ناگهان چشم باز می کنی و خود را در محاصره تاریکی می بینی ...

یاد آوری این خاطره مثل آب روی آتش لجبازی من بود...خدامراد با لحنی آرام و مطمئن گفت : به نظرت بهتر نیست بریم یه جای دیگه با هم صحبت کنیم ؟فکر کنم اینجوری بعضی چیزایی که باید فراموش بشن رو هم راحت تر بتونی فراموش کنی...

چند دقیقه بعد من و خدامراد در فضای آزاد در حال قدم زدن بودیم...بی مقدمه گفت : ادم نباید خیلی چیزها رو فراموش کنه...فراموشی خیلی وقتا دردسر ساز میشه

با اعتراض پاسخ دادم : یادته روز اولی که هم رو دیدیم؟ یادته گفتم من تمام عمرم را زندگی کردم؟ و یادته چقدر بعضی خاطرات منو زجر می داد ؟ خاطراتی که آنقدر هضمشان برام ثقیل بود که حتی از گفتنشان شرمم می شد ؟

و درحالی که به خدامراد اشاره کردم کنار جای مناسبی برای نشستن هست ادامه دادم :

فراموشی برای من یه نعمته...خیلی طول کشید به خودم یاد بدم که چطور باید فراموش کنم...اونقدر به این کار عادت کردم که گاهی دیگران فکر می کنن کودن شدم اما همین که خیالم آسوده باشه و بیخود درگیر مسائل بیهوده و احمقانه نمیشم گاهی باعث میشه دیگران به حال من غبطه بخورند ! این را چندین و چند بار از چند نفر شنیدم

با آرامش پاسخ داد : بله خیلی وقت ها فراموش کردن یه هنره ولی آدما نمی تونن از این نعمت درست استفاده کنن

با اعتراض پرسیدم : نمی تونن ؟ مگه خود تو نبودی که می گفتی جنگیدن با بدی ها الزاما تور را به انسان خوب تبدیل نمی کند ؟ مگر تو نبودی که به من یاد دادی بجای اتلاف وقت برای جنگیدن با تاریکی به نور نگاه کنم ؟

خدامراد در حالی که داشت نفسی عمیق می کشید،دستانش را به هم گره کرد و کشید تا خستگی خود را بیرون کند،کمی مکث کرد، نگاهی به من انداخت و دوباره به سمت آسمان نگاه کرد و پاسخ داد : و همونی بودم که بهت یاد داد که خیره شدن به نور هم الزاما تو را به روشنایی نمی رساند...چه بسا مسافرانی که آنقدر مست تماشای نور چراغی که در شب به دست داشتند شدند که از راه بازماندند...باید از نور روشنایی را یاد بگیری نه این که محو آن شوی... روشنایی و خوبی فقط ابزارهایی برای رسیدنت به رستگاری و آرامشند نه رستگاری مطلق ! مطمئنا اگر در شبی تاریک مسافری باشی که حتما باید به مقصدی نا معلوم برسد و شمعی در دست داشته باشی که روشنایی تو را تامین کند، زمانی ممکن است به مقصد برسی که از نور آن برای ادامه مسیرت استفاده کنی...هرچند در روشنایی روز و نور خورشید بهتر و آسوده تر می توانی حرکت کنی...اما اگر محو تماشای همین خورشید نور افشان که چشمه نور جهان ما انسان هاست...یا همین شمع کوچک که لنگه کفشی در بیابان ظلمانی شب است شوی، نه تنها به مقصد نمی رسی، بلکه وقتی خورشید رفت یا شمع تمام شد خواهی دید که در محاصره تاریکی هستی، بدون این که حرکتی کرده باشی ...

سخنان خدامراد برایم کنایه آمیز و گنگ بود...اعتراف می کنم کمی از این سخنان عصبانی شده بودم...گفتم : ممکنه کمی روشن تر بگی منظورت چیه ؟!

خدامراد لبخندی زد و ادامه داد : شمع و خورشید در یک چیز مشترکند...ذات نور...

سپس کمی مکث کرد...گویی درا ین پاسخ بی ربط جوابی بود که باید خودم می یافتم یا از گفتن این حرف قصد داشت ذهن مرا برای ادامه موضوع آماده کند...پاهای بلند خود را دراز کرد و ادامه داد : آیا دقت کردی وقتی تو لباس زیبایی به تن می کنی که دیگران آن را ندیدند، آشنایان به تو میگن "مبارکه" ؟! یا جشن تولد،ازدواج یا ... حتما تا به حال شنیدی که به تو گفتند مبارکه

پاسخ دادم : بله ... ولی این چه ربطی به موضوع داره ؟

خدامراد با همان لبخند همیشگی ادامه داد : هر نعمت دو بخش دارد...هم می توانی از آن خوب استفاده کنی هم بد؛ و کلمه مبارک هم به همین دلیل است...می گویند مبارک باشد به این امید که تو از نعمتت در راه خیر و برکت که ریشه مبارک بودنست استفاده کنی نه راه دیگر...فراموشی شاید در بسیاری کارها مفید باشد اما فراموش نکن خیلی چیزها نبایند هرگز فراموش شوند...خیلی چیزها که اصولا ذاتشان به گونه ای است که حتی قوی ترین حافظه ها هم آن را فراموش می کنند

کمی فکر کردم...پرسیدم: مثلا چه چیزی ؟ بعد این همه وقت خوب می دونم منظوری از این حرف داری...چرا روشن تر نمی گی ؟

ناگهان ضربه سنگین یک سیلی جانانه را روی صورتم حس کردم،طوری که احساس کردم جهان دور سرم چرخید...زمانی که تونستم خودم را از روی زمین جمع و جور کردم با عصبانیت به سمت خدا مراد رفتم و فریاد زدم : مگه دیوانه شدی؟ مگه من چی پرسیدم ؟ واقعا که آدم ...

ناگهان خدامراد از خنده منفجر شد...درحالی که خنده اش عصبانیت من را بیشتر می کرد پاسخ داد : مثلا همین ! چیزی که همین الان فراموش کردی

واقعا از دست خدامراد عصبانی بودم...دوست داشتم هرچه از دهنم بیرون میاید به او بگویم...ولی سئوالی ذهنم را مشغول کرد...در حالی که نمی دانستم باید عصبانی باشم،بخندم یا هر کار دیگری کنم پرسیدم مثلا چی ؟

خدامراد خنده خود را جمع کرد و با همان قیافه جدی و مهربان همیشگی ادامه داد : مردم روزها و حتی سال ها برای ایجاد یک رابطه دوستی تلاش می کنند،مدت ها با آنکه او را دوست خود می نامند هستند، خوشی ها و غم های هم را با هم قسمت می کنند و گاه پیش می آید که حتی دو دوست نمی توانند ا هم لحظه ای دور باشند...اما چه بسیار دوستی هایی که در لحظه ای نابود شدند...دوستی هایی که ریشه های چند ساله داشتند و آنقدر ساقه بلند و قطوری داشتند که مردم به آنها غبطه می خوردند...

پرسیدم: اما این چه ربطی به این کار احمقانت داشت؟

خدامراد لبخندی زد و گفت : ربطش به همین بود ... مردم فراموش می کنند آنچه نباید فراموش کنند...لحظه ای که اون سیلی رو خوردی همه چیز را فراموش کردی...چیزهایی که نباید فراموش می کردی...حرفت را،فکرت را،ادب و فرهنگ را...دوستی را

و ادامه داد: اگر مردم یاد بگیرند در آن لحظه بجای فراموش کردن آن همه خاطرات خوش، آن اشتباه که مطمئنا در مقابل آن همه دوستی چیزی نیست را فراموش کنند

این حرف خدامراد مثل آب یخی بود که بر سرم ریخته باشند...با خودم زمزمه کردم : بعضی چیزها را باید فراموش کرد... خصوصا بعضی چیزهای کوچک ... به خودم آمدم...نمی دانم چند ثانیه،چند دقیقا یا حتی چند ساعت...خدامراد داشت صحبت می کرد و از من در افکار آنچنان غوطه ور بودم که چیزی نشنیده بودم...شنیدم که ادامه می داد : کاش لااقل به وقت و زحمتی که برای برپاسازی و نگهداری این دوستی صرف کرده بودند فکر میکردند...آنگاه بود که شاید می فهمیدند چرا باید بعضی چیزها فراموش شوند...

پرسیدم: اما بعضی اوقات دوستان نابابی هستند که...

بدون این که اجازه دهد ادامه حرفم را بزنم گفت : ارزش هرچیز به وقتی که برایش می گذاری هست...اگر برای چیزی زحمت نکشیده باشی مطمئنا قدر آن را آنطور که هست نخواهی فهمید...

گفتم : ولی بعضی ها ارزش دوستی و دوست داشته شدن را ندارند

دوباره خدامراد اجازه نداد حرفی بزنم ... گفت : اگه چنین کسی پیدا کردی باهاش دوست نشو !

گفتم : و اگه شدم ؟ اگه چشم باز کردم و دیدم تو دام چنین آدمی افتادم؟...

گفت : آنوقت فراموش نکن که هزار دوست کمه و یک دشمن زیاد...هیچ دلیلی نداره آدم با بهم زدن آن رابطه، زحمتی که کشیده و وقتی که صرف کرده را از بین ببرد...مطمئنا خراب کردن پل های پشت سر کار درستی نیست ...

و با لحنی قاطع و مطمئن ادامه داد : فراموش نکن پیمودن راه پر فراز و نشیب زندگی با داشتن یک همسفر خیلی شیرین تر و آسان تر است... گه گاه ممکن است همسفرانی همراهت شوند یا از تو جدا شوند یا در راه بمانند و این خیلی راحت تر و بهتر است که همسفری که از تو جدا می شود را اگر دوباره ببینی بجای اضطراب و خشم با روی گشاده ملاقاتش کنی ... کم یا زیاد داره ولی تا به حال کسی را ندیدم که نتونه یک دوست خوب باشه...فقط باید راهش را بلد باشی...و اگر بلد نبودی لااقل می تونی آنچه داری را از دست ندی و بجای ادامه دادن راه وقت خود را برای خراب کردن پل های پشت سرت تلف نکنی ...

برای این که فراموش نکنم با خودم زمزمه کردم :همیشه داشتن یک دوست خوب در یک دنیای بد،مثل داشتن یک فنجان چایی داغ در میان برفه...گرچه هوا رو گرم نمی کنه،اما وجودت رو هرچند کوتاه گرم گرم می کنه ... حتی اگر بدترین موجود دنیا هم بود دلیلی نداره با جنگیدن با بدی هایش خود را در جهت تاریکی قرار دهم و نور را فراموش کنم ... حداقل با این کار وقت و اعصاب خود را تلف نمی کنم... ما مصلح آفریده نشدیم...آفریده شدیم صالح باشیم...گرچه بهتر است هرجا توانستیم، به جای لعنت کردن تاریکی شمعی روشن کنیم ...


آرش یوسف دوست – دوشنبه 4 خرداد 1388- 6:38 عصر – ابری و تازه خنک

_________________



مشخصات E-mail YIM WWW

+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر  صفحه 1 از 1 |  


تعداد صفحات: صفحه 1 از 1

    

تعداد پست ها:  1 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  

Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Designed by my_enigma (کيوان علوي | keyvan alavi).
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com
phpBB SEO
.