نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويتپرسش و پاسخجستجوورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




داستان اتوبوس از مجموعه ي خنجر برهنه


+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر
 صفحه 1 از 1 |  
پستارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1388, 23:59 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنج شنبه 15 فروردین 1387, 20:34
پست ها : 175
داستان اتوبوس از مجموعه ي خنجر برهنه


مثل هميشه ، مثل روزهاي قبل اتوبوس در ايستگاه توقف كرد . مردي كه عمر او به نيمي از يك قرن مي رسيد ، سوار شد . در بسته شد . اتوبوس بار ديگر حركت كرد .اما ... اما مرد از همان لحظه ي سوار شدن دچار اضطراب و حيرت شد . به فكر فرو رفت اما نتوانست به رازش پي ببرد . آخر چنين چيزي چگونه امكان دارد ؟ با خودش فكر كرد حتما اشتباه مي كند . شايد خيال مي كند .

دوباره سرش را به اطراف در داخل اتوبوس چرخاند . آنچه كه مي ديد برايش غير قابل تحمل بود . گويي دچار كابوس شده بود زيرا اتوبوس حتي

يك مسافر هم نداشت . اولين اتفاقي كه اورا متحير ساخت ، همان لحظه ي توقف اتوبوس بود. او در حالي كه وسط صف قرار داشت اما هيچكس از ابتداي صف سوار اتوبوس نشد . لحظه ي عجيبي بود .

نه نمي توانست اين را بپذيرد . اتوبوس هرروز پر از مسافر بود ، آن هم در اين ساعت شلوغي و پر رفت و آمد . چگونه ممكن است كسي جز او و راننده داخل اتوبوس نباشد . اين فكر آنقدر كشنده شد كه به ناچار بار ديگر نگاهي به صندلي هاي خالي انداخت .

اتوبوس با سرعتي معمولي پيش مي رفت . چند لحظه بعد كنار ايستگاهي توقف كرد . مرد احساس مي كرد كه يك نيروي مرموزي سعي مي كند از درونش بگريزد و حتي او را نيز به پياده شدن واميدارد . مرد حيرت زده به صف مسافران نگاه كرد ، اما هيچكس سوار نشد . اتوبوس دوباره به راه افتاد . از پنجره به بيرون نگاه كرد . چيزي غير عادي به چشمش نيامد ، جز خلوت غريب و خيال انگيز داخل اتوبوس . آدم ها طبق معمول در رفت و آمد بودند . ماشينها نيز در گردش به دور ميدانها و عبور از طول خيابان ها .

هوا آفتابي بود يك روز پر نشاط مانند روزهاي پيش . اما لحظه به لحظه بر شدت نگراني و كنجكاوي مرد مسافر افزوده مي شد . يك بار تصميم گرفت از جا برخيزد و از راننده سوءال كند اما اتوبوس ناگهان در ايستگاه بعدي توقف كرد . مرد دوباره روي صندلي نشست . اضطرابش شدت پيدا كرده بود . نگاهش را به صف مسافران دوخت . احساس غريب و پر قدرتي به او مي فهماند كه هيچكس سوار نخواهد شد . جز پير مردي چالاك كسي سوار اتوبوس نشد . مسافران گويي اصلا اتوبوس خالي را نمي ديدند . اتوبوس دو باره به راه افتاد . پير مردي كه تازه سوار شده بود ، تنها نگاهي به داخل اتوبوس انداخت اما حرفي نزد و در وسط اتوبوس روي صندلي نشست . مرد كه ديگر بي طاقت شده بود از جا برخاست . خيلي مراقب بود كه در حين حركت اتوبوس نيافتد . در حا لي كه دستهايش را به ميله هاي سقف اتوبوس قلاب كرده بود پيش راننده آمد و گفت :

- ببخشيد آقا ، يه سوءالي دارم ، اصلا سر در نميارم . شما خودتون تعجب نمي كنيد كه اتوبوس اينقدر خلوته ، آخه هر روز پر مسافر بود ، چه جوريه چرا وقتي نگه مي داريد كسي سوار نمي شه ، موضوع چيه آقاي راننده ؟

و ناگهان راننده با يك گردش سريع گردن خود ، چشم در چشم مرد مسافر انداخت و چنين گفت :

- اين اتوبوس با اتوبوساي ديگه فرق داره ، براي همينم عده كمي سوارش ميشن . عمر شما دونفر امروز بسر اومده ، راه گريزي نيست . تا حالا هر جا مي رفتيد ، ديگه فراموش كنيد ، چون كه ديگه به هيچ كجا جز دنياي ديگه نخواهيد رفت . حالا برو بشين سرجات !

مرد مسافر وقتي اين حرف را شنيد احساس كرد كه صداي ضربان قلبش را مي شنود . زانوانش را ضعف شديدي سست كرد و آنگاه به سوي مرد راننده برگشت و گفت :

- نه ، نه ، اين غير ممكنه . نگهدار . نگدار .

مرد مسافر وقتي فهميد عمرش در همين روز به آخر مي رسد ، در وحشت عظيمي فرو رفت . به عقب اتوبوس شتافت و ناگهان چشم بر سايه ي خود دوخت و پنداشت اين همان مرگي است كه همه جا به دنبال او بوده است . بعد آرام آرام دستي قوي و نامريي گلوي مرد را در ميان پنجه هايش جاي داد. همين لحظه ها بود كه حس كرد نفسش از ميان تنگناي گلويش به سختي بالا مي آيد .

وقتي به عقب اتوبوس رسيد قدرتش را در بازوانش جمع كرد و سپس چندين بار محكم به شيشه و درعقب زد . اما فايده اي نداشت ، گويي كه همه جا ديوار شده بود . آنگاه مرد مسافر شروع به خواهش و ا لتماس كرد . رنگ از صورتش محو شده و سايه ي مرگ بر آن افتاده بود . ضعف شديدي كه تا كنون با آن روبرو نشده بود ، جسم و جانش را مي شست و در خيالاتش پهن مي شد . پير مرد نيز اگر چه بسيار چالاك سوار اتوبوس شده بود ، اما همين كه فهميد امروز آخرين روز زندگي اوست ، بي جان و وحشت زده بر جاي خود باقي ماند .

در نظر مرد مسافر ديگر آدمها همانند روزهاي پيش نبودند . كم كم همه چيز غير عادي مي شد . آدم ها ، رفت و آمدها ، آفتاب روشن ، ماشين ها،

خانه ها ، درختان و... آن روز بر آنها گويا مرگي نبود . مرد مسافر به ضعف مطلق كشانده مي شد . آخرين روز عمر مثل تعارف مرگ است به زندگي كردن .

و ناگهان حنجره ي مرد گشوده شد و فريادي از خشم و وحشت سر داد. اتوبوس همچنان پيش مي رفت .بدن راننده از ديواره هاي اتوبوس هم سفت تر وسخت تر شده بود ، اين را زماني فهميد كه با مشت بر سرو صورت راننده زد :

- نگهدار ، زود باش نگهدار ، منو كجا مي بري ، كمك كنيد !

پير مرد از شدت وحشت به خود مي پيچيد، مثل ماري كه پوست مي اندازد و در فضاي ترسناكي آرام آرام دوباره متولد مي شود .

كم كم صداهاي عجيبي به گوش مرد مسافر مي رسيد . نه كسي داخل مي شد و نه مي توانست خود خارج شود . ديگر كم كم خود را در قالب ترسناك مرگ مي ديد . از پنجره ي مقابل با وحشتي نفس گير به بيرون نگاه مي كرد . تصوير و صورت آن چه كه مي ديد، با منظره ي عمومي يك خيابان فرق داشت . تصاوير در بيرون اتوبوس در برابر چشمان وحشت زده ي مرد به صورتهاي ترسناك مسخ مي شدند . چند لحظه ي بعد وقتي آن دو حيرت زده و هراسناك تصوير ماوراء خاك را نظاره مي كردند، مرگ در رسيد و لباس خود را بر تن آن دو كرد .

                   **

فرداي آن روز نيز اتوبوس از خيابان ها عبور و در ايستگاه ها توقف مي كرد .

_________________
جواهر، عمر اوست كه در بحر عدم مي اندازد براي جزئي حزي


مشخصات

+ ارسال مبحث جديد + نوشتن نظر  صفحه 1 از 1 |  


تعداد صفحات: صفحه 1 از 1

    

تعداد پست ها:  1 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  

Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Designed by my_enigma (کيوان علوي | keyvan alavi).
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com
phpBB SEO
.