 |
www.Maghsad.comمقصد همينجاست ... |
 |
|
امروز پنج شنبه 18 شهریور 1389, 09:39
|
مشاهده پست هاي بدون جواب | نمايش مبحث هاي فعال


| نويسنده |
پيغام |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:39 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
سرک از شادی تو پس خود نمی گنجید... راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود..تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن...
دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت..
پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد...
دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببنید...
پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود...در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کمکم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد..
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت.
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد...چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود...
_________________
در تولد من همه چیز متولد شد. من علت خویش و همه ی موجودات بودم و اگر اراده می کردم نه خودم و نه هیچ موجودی وجود
|
|
| بالا |
|
 |

|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:39 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
|
|
| بالا |
|
 |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:40 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
زنی به مردی گفت : « دوستت دارم »
و مرد گفت : « آرزو دارم سزاوار عشقت باشم »
زن پرسید : « مرا دوست نداری؟»
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : « از تو متنفرم !!!»
مرد پاسخ داد :« پس آرزو دارم که سزاوار نفرتت باشم !!!»
|
|
| بالا |
|
 |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:40 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
داستانی از کتاب جلال آل احمد :
اولین بار بود که با هم بودیم من و شوهرم هنوز ازدواج نکرده بودیم فقط با هم به بیرون میرفتیم ..بعد از یه مدت عروسی کردیم ..عروسی مفصلی بود .در هتل هیلتون بسیار عالی بود . بعد به خانه آمدیم و همه دسته جمعی شروع به پایکوبی کردیم . از همون اول ازدواج می دانستم شوهرم ودکا مینوشد ..چند روز بعد از عروسی کنار هم نشستیم ..او داشت ودکا می خورد به من هم تارف کرد .. ودکا..نه.متشکرم.تحمل ودکا را ندارم . در خانه پدرم اصلا از این قبیل نوشیدنی ها نخورده بودم..شوهرم اصرار داشت به من ودکا دهد ..بعد از چند وقت من باردار شدم شوهرم به بهانه اینکه ودکا برایم خوب است یه گیلاس برایم ریخت به من گفت ؟: بخور برای شیرت خوبه ..به سلامتی..اولین باری بود که به این قبیل نوشیدنی ها لب میزدم . گلویم سوزش داشت اصلا نمی توانستم بخورم اما تا آخرش هم عادت نکردم . اما آن روز که از شغل شوهرم خبردار شدم بی اختیار ویسکی را سر کشیدم . همان موقع دوست دختر قبلی شوهرم به خانه ما آمده بود . یعنی مثلا نامزد قبلیش. آخر همان بود که خبردارم کرد . دوتایی نشستیم به ویسکی خوردن و درددل کردن. دختر جوان گفت شوهر شما دوست من بود می خواست با من ازدواج کنه.ولی نمیدانم که چه چیزی مانع این عروسی شد . من تا به اون روز از شغل شوهرم مطلع نبودم ..دختر گفت من یک روز به لوس آنجلس رفته بودم ..به طور تصادفی شوهر شما رو دیدم با او آشنا شدم او بهترین دیسکو را در آمریکا داشت .. من چند سالی پیش او کار کردم ..کار که چه عرض کنم برای شوهر شما مدل بودم . در دیسکو همه شب ها بودم و دیگر امنیت جانی نداشتم کم کم پی بردم شوهر شما من را می خواهد اجاره دهد . اول باور نکردم بعد برایم مثل روز روشن شد . مرا وادار به کارهای ناشایست میکرد یک روز از آن جا بیرون آمدم و به کشور برگشتم . شوهر شما آدم بدی بود. به من رحم نکرد. حالا هم در یک شرکت به فساد پرداخته و در آن کار می کند .. منم وقتی درباره شوهرم شنیدم خیلی ناراحت شدم . گریه کردم . به خودم گفتم : مگه شوهر نبود که تو رفتی شوهر آمریکایی کردی. بعد از دوست قبلی شوهرم خواهش کردم که به من کمک کنه . او هم پذیرفت. شب شد .شوهرم به خانه برگشت . مستقیم رفت روی صندلی و پاهایش را به روی میز انداخت . گفتم سلام . گفت سلام من خسته ام برایم ویسکی بیار. منم رفتم ویسکی اووردم نشستم کنار او . بهش گفتم بگو امروز کی اومده بود اینجا . گفت کی. گفتم یکی از دوستای خارجیت..گفت کدومشون . گفتم همونی که اجارش میدادی . باحاش سود می کردی ..شوهرم گفت این حرفا چیه .. این چندیات چیه می گی. گفتم من دیگه با تو زندگی نمیکنم شوهرم هم از خدا خواسته گفت فردا می رویم و طلاقت می دهم ..فردا شد .. دفتر خانه ..شوهر کثافت من . من رو طلاق داد . بچه هم دیگه داشت چهار ماهه می شد که رفتم و انداختمش. در اون شرایط بچه وضع منو بد تر میکرد .. من از شوهر آمریکایی ام طلاق گرفتم .. ولی عوض شدم . یک روز به یک مهمانی رفتم به من ویسکی تعارف کردند و من یک گیلاس در خواست کردم ..نمی دانم ولی از آن به بعد من آدم دیگه ای شدم ..شاید بدتر از گذشته شاید بهتر.. در آن مهمانی با پسر خوشتیپی آشنا شدم ..برایش صحبت کردم او ایرانی بود..شوهر قبلی من تقریبا ایرانی بود ولی بیشتر در آمریکا بود برای پسر جوان درددل کردم او هم از خودش گفت با هم قرار ملاقات دیگری گذاشتیم .. هر روز به هم وابسته تر می شدیم .. تا مجددن ازدواج کردم با آن پسر مهربان ایرانی. شوهر ایرانی داشتم ..چند سال بعد خدا به ما یک پسر و یک دختر داد و من و شوهر ایرانی ام با هم و در کنار هم سالهای خوبی را گذراندیم و دیگر از فریب و نیرنگ خبری نبود
|
|
| بالا |
|
 |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:41 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
ارباب و نوكر
اربابي نوكري تنبل داشت.
روزي به او دستور داد برو انگور و انجير بخر و بياور .
نوكر سهل انگاري كرد . رفت و يكي از اين دو را خريد و آورد .
ارباب نوكر را سرزنش كرد و گفت : از اين پس هر وقت از تو كاري خواستم به جاي يك كار بايد دو كار انجام دهي.
گفت : چشم.
روزي ارباب بيمار شد و به نوكرش دستور داد كه برود طبيب بياورد.
نوكر رفت و طبيب را با يك مرد ديگر حاضر كرد.
ارباب گفت: اين مرد ديگر كيست؟
نوكر گفت: اين قبر كن است! تو به من گفتي هر وقت يك كار از من خواستي دو كار انجام دهم اينك فرمان تو را انجام دادم يك طبيب آوردم با يك قبر كن ! اگر طبيب تو را خوب كرد كه چه بهتر وگرنه قبر كن حاضر است و ديگر نيازي به رفتن دوباره براي پيدا كردن قبركن نيست !!
|
|
| بالا |
|
 |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:41 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
ارباب و نوكر
اربابي نوكري تنبل داشت.
روزي به او دستور داد برو انگور و انجير بخر و بياور .
نوكر سهل انگاري كرد . رفت و يكي از اين دو را خريد و آورد .
ارباب نوكر را سرزنش كرد و گفت : از اين پس هر وقت از تو كاري خواستم به جاي يك كار بايد دو كار انجام دهي.
گفت : چشم.
روزي ارباب بيمار شد و به نوكرش دستور داد كه برود طبيب بياورد.
نوكر رفت و طبيب را با يك مرد ديگر حاضر كرد.
ارباب گفت: اين مرد ديگر كيست؟
نوكر گفت: اين قبر كن است! تو به من گفتي هر وقت يك كار از من خواستي دو كار انجام دهم اينك فرمان تو را انجام دادم يك طبيب آوردم با يك قبر كن ! اگر طبيب تو را خوب كرد كه چه بهتر وگرنه قبر كن حاضر است و ديگر نيازي به رفتن دوباره براي پيدا كردن قبركن نيست !!
|
|
| بالا |
|
 |
|
SaSaN
|
موضوع پست: ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:42 |
|
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14 پست ها : 431
تشکر از دیگران: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
|
|
کوله پشتیش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد. گفت: تا کولهام از خدا پر نشود، بر نخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود. مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. درخت زیر لب گفت: ولی تلختر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی. کاش میدانستی که آنچه در جستجوی آنی همینجاست .
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت. نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید، جز آنکه باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود .هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت، رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید، جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود .درختی هزار ساله و بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد، اما درخت او را میشناخت .
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری؟ مرا هم میهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومند، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم .
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری؛ اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی؛ غرور کمترینش بود، که جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست؛ و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای و این همه یافته ای!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جادههاست!!!...
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: سه شنبه 25 اردیبهشت 1386, 23:14 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
این متن رو بخونید!!! خیلی تکون دهندهس
مرد خبيثي روزي دز کوچه اي راه مي رفت و با خودش فکر مي کرد که من هر گناه و خباثتي که وجود داشت انجام داده ام.اين شيطان چه کار کرده که من نکرده باشم؟که پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت:پسرم با من کاري داشتي؟ -شما؟ -من شيطانم،گويا نام مرا مي بردي. -بله،مي خواهم بدانم تو چه کرده اي که اينقدر به بدي مشهوري.من هر فعل بدي که به ذهن برسد انجام داده ام و مطمئنم که صد بار از تو بدترم.کاري هست که تو کرده باشي و من نکرده باشم؟ -نميدونم پسرم،مي خواهي يک مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم که من چه کار مي توانم بکنم و تو چه کار؟ -موافقم. -پس وعده ما يک ماه ديگر،همين جا. مرد خبيث رفت و در اين يک ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نکرد.دزدي کرد و به حق ديگران تجاوز کرد و با استفاده از سياست هاي پليد، ملت هاي مختلف را به جان هم انداخت و جنگ درست کرد. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل کثيفي از او سر زد. بعد از يک ماه به کوچه محل قرار بازگشت. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام آمد. مرد پرسيد:خب پيرمرد چه کردي؟شيطان با صدايي لرزان گفت:پسرم اول تو بگو چه کار کردي؟و مرد شروع کرد به تعريف آنچه از بدي و کثيفي در اين يک ماه کرده بود. -خب مي بيني که من از هيچ خباثتي کم نگذاشته ام. حالا تو بگو چه کار کردي؟ -پسرم من وقتي با تو خداحافظي کردم و رفتم، تو همين کوچه ديدم پسر جواني داره رد مي شه و از طرف ديگر کوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه. خلاصه پنج روز اول سعي کردم اين پسر به آن دختر فکر کنه و طي اين پنج روز پسر توي کوچه دنبال دختر راه مي افتاد، ولي دختر حاضر نمي شد باهاش حرف بزنه. پنج روز دوم روي دختر کار کردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر، پسر اميدوار شد و من هم روي او کار کردم تا يک نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از پنج روز سوم.پنج روز بعدي صرف اين شد که دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد بيست روز. -خب ادامه بده. -عجله نکن پسرم.پنج روز بعد پسر را آماده کردم که به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون مي رفت و مدام اصرار مي کرد که دختر به خانه شان برود ولي هر چه پسر اصرار مي کرد که من دوستت دارم،بيا کسي خانه نيست و مسأله اي ندارد، دختر نمي پذيرفت. پنج روز آخر من به کمک پسر رفتم و روي دختر کار کردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت. -همين!من اين همه جنايت و تجاوز کردم و تو فقط همين يه کارو کردي؟! -تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزاده اي به وجود مي آيد که تموم آنچه تو کردي را انجام خواهد داد!
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: يکشنبه 30 اردیبهشت 1386, 10:51 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
افسانه سيندرلا!
يکي بود ، يکي نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.
زن و شوهري بودند در ولايات دور که که بعد از 9 ماه دختر دار شدند و اسم دخترشان
را سيندرلا گذاشتند، بعد هم با خوبي و خوشي آنقدر زندگي کردند تا مادر خانواده مرد و
و در قبرستاني چالش کردند که سالهاي بعد در طرح توسعه فضاي سبز شهرداري قرار
گرفت و تبديل به بوستان عمومي شد!
بعد از آن پدر خانواده با خوبي و خوشي با بيوه زني که صاحب دو دختر ايکبيري به نامهاي کريزيلا و آناستازيا بود ازدواج
مجدد کرد و دوباره با خوبي و خوشي زندگي کردند تا اندفعه پدر خانواده مرد!
همين وقتها بود که نامادري سيندرلا طينت بد و بي تربيت خودش را نشان داد و شروع
کرد به اذيت و آزار سيندرلاي بي پدر مادر. مثلا به او ميگفت شبها دندانهايش را
مسواک بزند و يا بعد از دستشويي ، دستهايش را بشويد!
حالا بشنو از پادشاه ولايت محل زندگي سيندرلا که تصميم گرفت براي جشن تولد پسرش
تمامي دختران ولايت را دعوت کند تا با فرزندش قر بدهند و هر که را قشنگتر قر داد
براي پسرش به همسري بگيرد!
از آنجا که سيندرلا لباس مناسب مثل مانتو کوتاه و شلوار برمودا نداشت ، پس نتوانست
همراه نامادري و دو دختر ايکبيريش به قصر پادشاه برود ، اين شد که رقت سر
گذاشت روي قبر مادرش در بوستان عمومي و شروع کرد به هاي هاي گريه کردن!
ناگهان فرشته اي با سبيل کلفت ظاهر شد و گفت : گريه نکن فرزندم! بدان و آگاه باش
که من فرشته آرزوها هستم و آمده ام تا براي تو لباسي مناسب فراهم کنم!
سپس چوبش را آنقدر چرخاندو چرخاند تا دور سيندرلا پر از دود شد طوريکه
سيندرلا و فرشته هر دو به سرفه افتادند!
بعد از مدتي فرشته به سيندرلا که حالا لخت و پتي جلويش ايستاده بود گفت : عجب
لباسي ! آگاه باش که لباس تو را تنها حلالزادگان ميتوانند ببينند و حرامزادگان قادر
به ديدن لباس تو نيستند!
سيندرلا که دختر اهل مطالعه بود و قصه لباس جديد پادشاه را قبلا خوانده بود فهميد
که همانا کاسه اي زير نيم کاسه است و شروع کرد به داد و هوار و کمک خواستن!
حالا بشنو از پسر پادشاه که داشت از نزديکي باغ عمومي رد ميشد و صداي سيندرلا
را شنيد ، پس به کمکش رفت و با لباسش سيندرلا را پوشاند!
درست 3 ماه و 15 روز بعد از آنشب سيندرلا و پسر پادشاه با خوبي و خوشي با هم
ازدواج کردند و 5 ماه و 15 روز بعد از روز ازدواجشان هم تنها فرزندشان به دنيا
آمد و با خوبي و خوشي کنار هم زندگي کردند تا هر 3 مردند!
پايين اومديم دوغ بود ، بالا رفتيم ماست بود ، قصه ما راست بود.
ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که آدم در بوستان عمومي ممکنست چيزهاي خوبي
ببيند!
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: سه شنبه 12 تیر 1386, 23:23 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
داستان طنز:« خواستگاري
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: سه شنبه 12 تیر 1386, 23:25 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
داستان طنز:« خواستگاري
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: سه شنبه 12 تیر 1386, 23:27 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
داستان طنز:« خواستگاري
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
Bamshad
|
موضوع پست: ارسال شده در: سه شنبه 12 تیر 1386, 23:49 |
|
تاريخ عضويت: شنبه 14 مرداد 1385, 17:32 پست ها : 673
تشکر از دیگران: 6 مرتبه
تشکر شده: 8 مرتبه
|
|
به به !
به قول پيمان مهدي ظهور كرد !!!
خوش ظهور كردي !
ببينم تا آخر هفته چه مي كني !
ضمنا فك كنم اين داستانت تكراري بود !
_________________ بزرگترين دشمن بشر پوله پول.... هر چي دشمن داري بده به من و خودتو خلاص كن
بي وفايي بي وفايي ...... دل من از غصه داغون شده ...
|
|
| بالا |
|
 |
|
mehdi_vsgh
|
موضوع پست: ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386, 23:02 |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08 پست ها : 843 محل سکونت: در بدبختیهای خودم
تشکر از دیگران: 21 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
|
|
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود وآبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلابود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شدبايد کار مي کرد تا آخر شب .
. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بودو خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ،شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تايه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلويروش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره ميگيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشمميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا همماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوريبرم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ،پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند توانباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلاگفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بياسوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوبجادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو بهپرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتمامتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدامکنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت باافسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو براتبيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصهگاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتيرسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ،جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بيچاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمشبه سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوندو با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو ميگيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد وبه مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سرعروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد وقند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با همازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي درکنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
_________________ نشنو از نی، نی حصیری بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
|
|
| بالا |
|
 |
|
Hossein
|
موضوع پست: ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386, 23:19 |
|
تاريخ عضويت: سه شنبه 31 مرداد 1385, 19:07 پست ها : 1934
تشکر از دیگران: 7 مرتبه
تشکر شده: 48 مرتبه
|
|
سنگ قيمتي
مرد ثروتمندي از تمامي لذتهاي زندگي بهره مند بود. او اموال زيادي داشت . چندين ملك در شهرهاي مختلف، ماشين هاي رنگ و وارنگ و كلي وسايل گران قيمتي و ارزشمند داشت.
بعد از اينكه پير شد، روزي فكر كرد كه نگاهداري اين همه املاك در جاهاي مختلف براي او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماسي بخرد تا همه ي پول و ثروتش هميشه در كنارش باشد.
او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسي بزرگ خريد . مرد فكر كرد كه الماسش را در جايي پنهان كند . او چاله اي در كنار درخت پشت حياط كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هيچ كس آنرا در اين مكان پيدا نمي كند .
او هر شب برمي گشت و چاله را مي كند و نگاهي به الماسش مي كرد وقتي خيالش جمع مي شد دوباره آنرا در چاله مي گذاشت و رويش را با خاك مي پوشاند .
اينكار هر شب تكرار مي شد تا اينكه شبي دزدي به خانه او آمد . دزد ديد كه مرد پولدار از اتاقش بيرون آمد و آهسته به حياط رفت و چاله اي حفر كرد و از آن سنگي را بيرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اينجاست . دوباره آنرا در چاله گذاشت و رويش را با خاك پوشاند.
وقتي پيرمرد به اتاقش برگشت ، دزد زمين را حفر كرد و تكه الماس را پيدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا اين سنگ مال من است و من ديگر مرد پولداري شدم . او از آنجا رفت و هيچوقت برنگشت.
روز بعد وقتي پيرمرد چاله اي را در كنار درخت ديد ، ترسيد به سرعت به آن طرف دويد.
زمين كنده شده بود و از آن سنگ قيمتي هيچ اثري نبود. باورش نمي شد شروع به كندن زمين كرد ولي الماس پيدا نشد كه نشد
مرد با صداي بلند مي گريست و فرياد مي زد ديگر من الماسي ندارم ديگر مرد پولداري نيستم
او كنار چاله نشسته بود و گريه و زاري مي كرد . خدمتكاران به دوست او تلفن زدند . وقتي دوستش رسيد و پيرمرد را در آن شرايط ديد به او گفت : گريه نكن ، بيا اين تكه سنگ بزرگ براي تو آن را بردار و در چاله بيانداز و رويش را با خاك بپوشان، سپس هر روز مي تواني بيايي و آنرا از چاله در آوري و نگاه كني
يك تكه سنگ با يك تكه الماس وقتي درون خاك پنهان باشد براي صاحبش نبايد فرقي داشته باشد
_________________ اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي- دل بي تو به جان آمد وقتست که باز آيي- در آرزوي رويت بنشسته بهر راهي- صد زاهد و صد عابر سر گشته سودايي- مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد- کز دست نخواهم شد پايان شکيبايي- اي درد توام درمان در بستر ناکامي- وي ياد توام مونس در گوشه تنهايي- فکر خود و راي خود در امر تو کي کنجد- فکر است در اين وادي خود بيني و خود رايي- در دايره فرمان ما نقطه تسليميم- لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو فرمايي- گستاخي و پر رويي تاچند کني اي مرد- بگذار تو از اين وادي تن ده به شکيبايي
ثبت نام در سایت
|
|
| بالا |
|
 |

چه کسي حاضر است ؟ |
کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان |
|
شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
|
|